ذبيح الله صفا
1178
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
هر شمع كه روشنتر از آن نيست درين بزم * روشن كند آخر ز وفا چشم لگن را ميخانه نشينيم نه از بادهپرستى است * از دل نتوان كرد برون حب وطن را بىسينهء روشن رخ معنى ننمايد * آيينه همينست عروسان سخن را زاهد نبرد نام كليم اين ادبش بس * اول اگر از باده نشسته است دهن را * ابر را ديديم چون ما چشم گريانى نداشت * برق هم كممايه بود از شعله سامانى نداشت با مسيحا درد خود گفتيم پرسودى نكرد * زآنكه چون بيمارى چشم تو درمانى نداشت سينهء ما هيچگه بىناوك جورى نبود * اين مصيبتخانه كم ديدم كه مهمانى نداشت لذت رو بر قفا رفتن چه ميداند كه چيست * هر كه در دل حسرت برگشته مژگانى نداشت از در و ديوار مىبارد بلا در راه عشق * يك سرابم پيش ره نامد كه طوفانى نداشت نامهام را مىبرى قاصد زبانى هم بگو * خامه شد فرسوده و اين شكوه پايانى نداشت مايهء حزنست هر بيتم ز سوز دل كليم * هيچ محنتديده چون من بيت احزانى نداشت * پيرى رسيد و مستى طبع جوان گذشت * ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت وضع زمانه قابل ديدن دوباره نيست * رو پس نكرد هركه از اين خاكدان گذشت در راه عشق گريه متاع اثر نداشت * صد بار از كنار من اين كاروان گذشت از دستبرد حسن تو بر لشكر بهار * يك نيزه خون گل ز سر ارغوان گذشت طبعى بهم رسان كه بسازى بعالمى * يا همتى كه از سر عالم توان گذشت مضمون سرنوشت دو عالم جزين نبود * آن سر كه خاك شد بره از آسمان گذشت در كيش ما تجرد عنقا تمام نيست * در بند نام ماند اگر از نشان گذشت بىديده راه اگر نتوان رفت پس چرا * چشم از جهان چو بستى از آن مىتوان گذشت بدنامى حيات دو روزى نبود بيش * آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن * روز دگر بكندن دل زين و آن گذشت * چو شمع گرمى آن بىوفا زبانى بود * شكفتگيش گل كينهء نهانى بود بگرد ميكده مىگردم و نمىيابم * از آن شراب كه در ساغر جوانى بود